تبليغاتX
be for you


be for you

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا . . . در گلو شکست
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

خداحافظ همين حالا، همين حالا كه من تنهام

خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ كمي غمگين، به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني كه منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده اس

نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رؤيا ها

بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا

خداحافظ خداحافظ

همين حالا

خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه


اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم


امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم

از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته


از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي آسمون من

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

می دونی دنیـا وفـا نداره ، یا اگر داره بقـا نداره

آدمی با دل پرامیـدش رو به درگاه خدا میاره

زندگی یا که سـیاه یا که سپیـده واسه تو

توی نا امیـدیا گاهی امیـده واسه تو

اشک گرم و آه سرد همیشه همراه تو هست

زندگی بی دغدغه خیلی بعیده واسه تو

آدمی به خوب و بد همیشه عادت می کنه

هر کسی یه جور خداونـدو عبادت می کنه

یکی بخشـش می کنه جونشو با عزت نفس

دیگری بهر یه لقمه نون شکایت می کنه

آدما رنگاورنگی ، زندگی شهر فرنگی

یکی با خودش گلاویز ، مثل برگ و باد پاییز

تنها از آدمی یک خاطره بر جا می مونه

از گذشت عمر ما فقط یه رویا می مونه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط تنها ترين| |

گفتم نرو با رفتن ، هیچی درست نمی شه
بمون ، بمون به فکر چاره باش
به فکر ساختن زندگی ، دوباره و دوباره باش

گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه

بمون شکوفه وا شه
از خواب ، زمونه پا شه
بمون ، بمون بزار حرف بزنیم
یه راه تازه ای هست
شاید ، شاید نصیب ما شه

گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه

رفتن یک راه کهنه هست
راهه نه واسه هر کس
بمون ، بمون بزار حرف بزنیم
یه راه تازه ای هست
شاید ، شاید نره به بن بست

گفتم نگفتم ، نگو نه
تنهات نذاشتم ، نگو نه
این رو خودت هم می دونی
دوست که داشتم ، نگو نه

پاییزه اگر زندگیمون ، بازم بهاریش می کنیم

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

الو سلام منزل خداست؟......... این منم مزاحمی که آشناست .....هزار دفعه این شماره را دلم


گرفته است .......ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست ........ شما که گفته اید پاسخ سلام واجب


است به ما که می رسد ،.... حساب بنده هایتان جداست؟........ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع


شد ......خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟ ......چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر .....صدای


من چطور؟ .......خوب و صاف و واضح و رساست؟....... اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم ....؟...شنیده ام


که گریه بر تمام دردها شفاست .......دل مرا بخوان به سوی خود ........... که گریه هایم بی صداست

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

هركسی مثل یه مهره

توی این بازی می مونه

                                             

یكی  مثل ما پیاده یكی صد ساله سواره    

یه نفر خونه به دوش و یكی دو تا قلعه داره

یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سپیدن

روبروی همدیگه عمریه ما رو دارن بازی میدن

اونا كه اول بازی توی خونه تو و من

پیش پای اسب دشمن مهره ها سر بریدن

ببین امروزم تو بازی میون شاه و وزیرن

هنوزم بدون حركت پشت ما سنگر میگیرن

تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمیشه

به خیالشون كه این تاج سرشونه تا همیشه

یادشون رفته كه اون شاه كه به صد مهره نمی باخت

تاج و از سرش تو میدون لشگر پیاده انداخت

اون كه مهره ها رو چیده،اون كه ما رو بازی میده

                اون كه نه  شاهه نه سرباز،نه سیاهه نه سپیده

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط تنها ترين| |

 

ای آزادی،

 تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو یعنی هیچ !...


ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

 

ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

 و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

 

 اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

 

من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

شبی در گوشه می خانه گرفتم تیغ بر دستم

بگفتم خالقا ،یا رب تو فکر کردی که من مستم؟

تو فرعون را خدا کردی ،              

تو شیرین را زفرهادش جدا کردی...

تو در شرق خرابانت چه آتش ها به پا کردی!!

سپردی تیغ بر ظالم ،توبر مظلومجفا کردی..

خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی

لباس فقر پوشی! لبانت بر لبان کاسه مسکین گذاری ...

             کفر میگویی؛نمی گویی؟؟؟

خداوندا تو در قرآنت هزاران وعده ها دادی...

که نا مردان بهشت را نمی بینند

ولی من دیده ام نا مرد نامردان عالم را

که با خون مردان عالم کاخ می سازند

بیا و بنگر کاخ نامردان عالم را !!!

خداوندا تو گفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرما باشد

من اورا با سلب خشم خود مصلوب می سازم

ولی من دیده ام چشمان باز شهوت فرزندانی را

که دزدانه بر اندام لخت مادرش میلغزد

خداوندا تو گفتی زنا کردن حرام است و من ..

میدانم که در ساحل رود ارس با مریم عذرا

زنا کردی ؛نکردی؟؟

خداوندا اگر مردانگی این است و ...

رسمش همین است....

نامرد نامردم ....

اگر دستی به قرآنت بیالایم....

من ابله ،من نادان ؛ندانستم که چه گفتم

تو بگذر از گناهانم...

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و زیستن

چه دشوار است و بس!!

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

بگذارید بگریم ، به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر

در میان، با که گذارم ، غم پنهانی خویش

اندر این بحر بلا ، ساحل امیدی نیست

تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش

زنده ام باز ، پس از این همه ناکامی ها

به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی

گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع

بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم

داغ رسوائی عشق تو ، به پیشانی خویش

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط تنها ترين| |

زندگي چيدن سيبي است،بايد چيد و رفت      

زندگي تكرار پاييز است،بايد ديد و رفت          

 زندگي رودي است جاري ،هر كه آمد،كوزه اي

شادمان پر كرد ومشتي آب از آن نوشيد و رفت

 سال ها مادر بزرگ از شهر شادي قصه گفت  

خود ولي از غصه هاي زندگي ناليد ورفت      

 غرق قاموس معاني بود،عمري پير عشق        

گاه رفتن،زندگي چيست را پرسيد و رفت        

 شاپرك هر چند عمري ميزبان باغ بود               

چون نسيم از عطر گل ها شمه اي بوييد و رفت

 قاصدك اين كولي خانه به دوش روزگار        

كوچه گردي هاي خود را زندگي ناميد و رفت  

 گر چه شبنم بستري گسترد از گل،عاقبت        

جامه اي از جنس عرياني خود پوشيد و رفت   

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

سوختم از اين بي کسي ها
ناله دارم اي خدا در بي کسي ها

در ميان آتشفشان غم اسيرم
سايه ي ابري در پي يار غريبم

شب نشينم راه غم در پي ببينم
مي روم تا که غم آشفته ي دل را نبينم

اي که گويي راه شبانه شد نصيبم
پس بدان اشفته ي يار غريبم

برنگردم ، راه را سر برم اي يار من
من نگريم، آتش قلبم شود تسکين من

شاه غم ، قلب اسير اين کس است
مقصد من ، مي خانه ي راه شب است

ظلمت کده ، سينه ي من ، آشناي بي کس من
آتش کده، مقصد من ، بي قرار آتش اين سينه ي من

برادر با برادر دشمني دارد زپيش
آشنا با آشنا کينه اي دارد زپيش

کينه ي تو در دل من سوختس
نفرت من در دل تو از پيش تر برافروختس

بيا از کنار هم رويم و يادگار هم شويم
با همه سختي بسازيم و غم گداز هم شويم

با همه سختي ولي اي يار الوداع
با غم جانسوز ترک يار ، الوداع

اين وداع بدان معني نباشد
که رفتن در نگاهم ساده باشد

ولي تقدير اين گونه خواهد
زندگي ما رادر کنار هم نخواهد
پس بدان اشفته تر از پيش مي روم

آشنا در پي يار غريبم مي روم
بانگ دل فرياد زد اي هستي من

اي همه گل هاي باغ مستي من
از کنارت مي روم طاقت يک لحظه ماندن را ندارم

دور مي شوم تا که گويم من هميشه تو را دوست دارم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

الهى ! از من آهى و از تو نگاهى . الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم .

 الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود.

 الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم .

 الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟

 الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت .

 الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را.

 الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده . الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده .

 الهى ! آن كه خوب را حباله اصطياد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است .

الهى ! مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى .

 الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار.

 الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است .

 الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط تنها ترين| |


آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا؟
بی وفا ! حالا که من افتاده ام از پا ، چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل! این زود تر می خواستی ، حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟
نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه ! که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا ، چرا؟
شور فرهادم به پرسش ، سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ! جواب تلخ سر بالا چرا؟
ای شب هجران ! که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من ، لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
در شگفتم من ، نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین!
خامشی شرط وفاداری بُوَد ، غوغا چرا؟
شهریارا ! بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی ، تنها چرا؟


نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |


در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.
 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط تنها ترين| |


و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعدش منم

و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان

سرت را تکان می دهی و می گویی:

نه، هيچ كدام.

هيچ كدام اينها نيست، چيز ديگري است.

يك حادثه ديگري و خلقت ديگري

و داستان ديگري است

و خدا آن را تازه آفريده است

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط تنها ترين| |


باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط تنها ترين| |

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد

كاش كاش كاش

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

 برای رسیدن به تو برای تو خود بالها ساختم

 زندگی را در قمار عشق تو من بارها باختم

بالهایم در آسمان سرد دلت شکست

 بار غم بر روی شانه هایم نشست

 به تو گفتم یاورم باش میان اینهمه دیوار

 روی قلب من نوشتی یار من خدا نگهدار

کنون بی بال پرم در درون این قفس

همچنان سرمست دیدارم دیدار یک هم نفس

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

يه روز بهم گفت: "ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.* 

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.*

يه روز ديگه بهم گفت: "ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام. *

يه روز ديگه گفت: "ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنها. *

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.*

يه روز تو نامه اش نوشت: "من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.*

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:

"من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.*

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي  خوشحالم و چيزي كه بيشتر خوشحالم مي كنه

 

اينه كه نمي دونه من هنوز خيلي تنهام.*!!!


در عشق اگر عذاب دنیا بکشی / با اشک دودیده طرح دریا بکشی

تا خلوت من هزار فرصت باقیست / تنها نشدی که درد تنها بکشی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.


دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |


خست
ه ام از این کویر، این کویر کور و پیر

                   
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر


آسمان بی هدف، بادهای بی طرف


ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر


ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان


ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر


آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح


مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر


مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان


مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر


ای مسافر غریب، در دیار خویشتن


با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر


از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی


دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر


این تویی در آن طرف پشت میله ها رها


این منم در این طرف پشت میله ها اسیر


دست خسته مرا مثل کودکی بگیر


با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر



نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط تنها ترين| |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را.........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

من چیستم ؟

 

من چیستم ؟

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

و زننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

من چیستم ؟

…؟

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

 

 

تنهایی خیلی سخته وقتی چشات به راهه،

                                       وقتی شبات سیاهه،

                                                           وقتی بدون ماهه،

دل بستگیتو بردار پیشه خودت نگه دار، هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار.

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط تنها ترين| |


Design By : Night Skin

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ